تبليغاتX
خود ارضایی های یک قلم

خود ارضایی های یک قلم

ز عقل اندیشه ها زاید که مردم را بفرساید گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل

زخاک سعدی شیراز بوی عشق آید

هزار سال پس از مرگ او گرش بویی 

اول اردیبهشت سالروز بزرگداشت مقام و منزلت استاد بی بدیل و مسلم سخن پارسی

حضرت شیخ اجل مصلح الدین سعدی شیرازی ( علیه الرحمه )

گرامی باد 

نه هر کس حق تواند گفت گستاخ

سخن ملکیست سعدی را مسلم

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 0:1  توسط نقش خیال   | 

غزلی در راه .....

جان ، معتبر زعصمت ایل و تبار ماست 

آری تمام آنچه که هست ، اعتبار ماست

و......



+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 11:28  توسط نقش خیال   | 

برق نگاه

باز آسمان به برق نگاهت اسیر گشت

مام زمین عجوزعقیمی فقیر گشت

خورشید با تمام بزرگی و سر کشی

چون شمع نیمه جان به صباحی حقیر گشت

جان را فقط برای فراق آفریده اند !

دل را ببین که صرف خیالی خطیر گشت

ما شاه زاده ایم ولی صحبت گدا

افکندمان ز اصل و خسی بر صریر گشت

دیگر زمان شیر ژیان بودنم گذشت

وقتی شغال نفس به جانم دلیر گشت

جایی که عقل و هوش مرا رهبری نکرد

نفس زبون گرفت زمام و امیر گشت

هرگز خیال تخت سبا هم نمی کنم

جایی که سنگفرش گدایان حصیر گشت

بر ما همین شکنجه و رنج سفر بس است

مقبل کسی که پیک صبا را سفیر گشت

تا آبی از سرت نگذشته ست همچو ما

باور نمی کنی که حضورت چه دیر گشت ؟

دانم که حد شان و مقام تو نیستم

دست خودم نبود دلم بر تو گیر گشت

بردار بر قعی که کشیدی بروی سر

کین دیده در فراق چروکین و پیر گشت

ای آشنا بیا که دلم در نبودنت

از بس که خون فشرد به پیمانه سیر گشت

و.....


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 15:54  توسط نقش خیال   | 

شرح ماوقع

تا محتسب زکوی تو ما را روانه کرد

دیو رجیم قصد ورود به خانه کرد

اغوا گرانه چنگ به دستش گرفت و خواند

نا گه تمام مرثیه ها را ترانه کرد

تا چنگ خوش نوای بدست بتی سپرد

ما را اسیر چنگ زبون زمانه کرد

لعل لبش صلابت جان را تبه نمود

دل را دو چشم نیمه خمارش نشانه کرد

تا خواستم دیده و دل باز گیرمش

گیسو گشاد و بند  قبا تا میانه کرد

بیچاره عقل ، فرصت تحلیل هم نداشت

درمانده دل که تجربتی ناشیانه کرد

چندان که التهاب به خاکسترم دمید

آذر به زیر خاک وجودم جوانه کرد

آنقدر دل بستر خود را گشاده بود

مرغ هوا درون دلم آشیانه کرد

شهوت به بند بند وجودم رسوخ برد

جان را تهی ز شرم و حیا زیرکانه کرد

تن را که مرد روز ظفر پروریدمش

دردم حقیر ملعبه ی کودکانه کرد

آبی به روی آتش نفسم اثر نداشت

با هیزم غرور شرارم زبانه کرد

ایکاشکی که روز امانش نداده بود

اهریمنی که قصد هجوم شبانه کرد

یادش بخیر، عقل چه طبعی بلند داشت

ماقبل از این که فکر چنین ابلهانه کرد

تنها یقین علاج هر اندیشه می نمود

وکنون تمام عزم به حدس و گمانه کرد

سرمایه ایی ز خون دل از دیده می چکد

دزد اندرون ماست که قصد خزانه کرد

روزی غم زمانه به چشمم حقیر بود

وکنون زمان به وسعت غم بیکرانه کرد

هر معنی ایی که بود به صورت پدید گشت

هر فتنه ایی که بود به سمتم کمانه کرد

هر کس که دید حال حزینم حذر نمود

بر هر که التماس نمودم بهانه کرد

گرلطف حق نبود رهایم نکرده بود

باطل چه اقتباس ز حق ماهرانه کرد

چشمم بروی واقعیت باز گشته بود

دل سوزشی به درگه او عاجزانه کرد

سیل سرشک دامن تر را جلا نمود

دل را چنان نگین نگاهی یگانه کرد  

گهگاه میل می کشدم سوی سرکشی

نفرین بر آن سرای که بیگانه لانه کرد

هر جا دلم هوای نگاری نمود ، زود

خناس ، شوق وسوسه ی موزیانه کرد

شوق گناه حس تمام وجود بود

دل توبه های زورکی مضحکانه کرد

ما که بهشت را به دو گندم فروختیم

دیوانه آنکه بذل چنین مصرفانه کرد

عمری برین روال گذشته است ، زینهار

باید به مابقی نگهی نادمانه کرد

خاطر بکار رنگ و قلم بود منبسط

حس جنون شرر بدم شاعرانه کرد   

باور نمی کنید ز من شرح ماوقع

این واقعیتی است که باید فسانه کرد

و .....

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 22:55  توسط نقش خیال   | 

تلقین شعر های سیاسی

از یادمان نرفته هنوز آن قرارها

بر خلف وعده رفته بسی روزگارها

جان را به زحمتی ز خزان پس گرفته ام

جبران نما به بوسه ی سبز بهارها

قطعا دعای صبح تبر گشته مستجاب

رودی روان نموده ز خون چنارها

هرگز زیادمان نرود روز کار زار

تازه است رد سم ستور سوارها

بر مرگ گل سکوت دقایق عجب نبود

حیرانم از سکوت رضای هزارها

هر جا گذر نموده گذر گاه مرگ بود

گویی قرق نموده تمام گذارها

ما از تبار مرگ گریزان نبوده ایم

مرگ ازوصال ما ببرد افتخارها

شاه ار به تیر صید زند خادم حرم

پس صد فغان به حال نزار شکارها

اصلا برای زجر زمان آفریده ام

ابیات این چنین که بدوزد نظارها

البته رسم چرخ زبون است لاجرم

کام جهان دهد به کف بی تبارها

نفرین لحظه ها همه بر جوخه های مرگ

آتش فتد به هرگره از چوب دارها

از نیش پشه ایی نکند مار گیر حذر

عمریست خفته ایم به کابین مارها

با نعره های شیر معاوض نمی شود

بانگ غراب و عربده ی قارو قارها

دستش بریده باد هر آن اجنبی که کند

روی تن درخت وطن یادگارها

هر چند سالهاست کزین قصه می رود

خون می چکد هنوزم از این شاخسارها

سهراب کشته گشت ولی خون بی گناه

تا آخرت به گردن اسفندیارها

دیوانگی است بند حصار تنی شدن

باید گسست بند تن این حصارها

تلقین شعر های سیاسی نمی کنم

بیزارم از تمامی این اعتبارها

خون تمام آدمیت تحت زمه شان

بر خاینین به دین و برین صحنه دارها  

با اقتدار محض گلی را طلب کنیم

خواری نمی کشیم ز چنگال خارها

بر قطره قطره اشک یتیمان این وطن

سوگند بر دموع گلوی نگارها

جان می دهیم بر سر عهدی که بسته ایم

از یادمان نرفته هنوز آن قرارها

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 20:13  توسط نقش خیال   | 

غزل های آخر

به جز عشق دنیا چه خاکستری است

تمام غزل های شب سرسری است

زما عجز و آه است و سوز و نیاز

و زان سو همه عشوه و دلبری است

مگر عشق پایان دهد بر فراق

وگرنه طریق فلک ابتری است

همیشه گدایی بود پیشه ام

مرا خاک بوسی او سروری است

دل عشق از سنگ سنگین تر است

اگر چه تمام وجودش پری است

اگر ماه و خورشید بر من نهند

به خاک تو مردن مرا برتری است

نظر بازی ار پیشه ام سالهاست

مپندار دل در پی دیگری است

اگر تیر بر دیده بارد رواست

وگر پلک بر هم زنم کافری است

تو گر اسم اعظم به خاتم نهی

بدان عشق خود نقش انگشتری است

اگر قلبت از آهن سخت بود

 تو دل بد مکن شغلم آهنگری است

اگر تازیان بر زبان فاخرند

ولیکن نمک در زبان دری است

غزل های آخر حسابی بود

به جان شما این غزل آخری است

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 11:46  توسط نقش خیال   | 

زخم دل

دیگر دلم بیاد کسی وا نمی شود !

زخمی است بر دلم که مداوا نمی شود !

ساغر ز زمهریر زدم ، منجمد شدم

با های و آه یخ زده ، سرما نمی شود !

نبض از تپش به غربت دیروز مانده است

عمری چنین گذشته که فردا نمی شود !

با پاره های چادر شب جامه کرده ام

حد تن فقیر که دیبا نمی شود !

در پای دامنش بنویسم به رنگ اشک

مانند من به جان تو پیدا نمی شود !

بر قلب پر شراره مجنون نوشته اند

هر دیو خوبروی که لیلا نمی شود !

ما راتو وعده های سر خرمنی مده

هر تشنه ایی به جرعه شکیبا نمی شود !

ترسیده ایم و کنج قفس آرمیده ایم

پروا نموده ایم که پر وا نمی شود !

هر بیدلی که سختی مجنون نبرده است !

هر مرغ در فسانه که عنقا نمی شود !

دنیا عجوز زشت به مسند نشسته است

با رنگ وخط و خال که زیبا نمی شود !

 از سادگی است هر که فریب جهان خورد

دنیا تمام چون تو فریبا نمی شود !

رویای رویت تو گشوده است چشم دل

کوری به صد چراغ که بینا نمی شود !

تنها ببینمش بدهم شرح بیدلی

او شمع محفلی است که تنها نمی شود !

افلاکیان نشسته و مارا نظاره گر

 چشم امید ماست به بالا نمی شود !

هر جا که دعوی ئیست فغان منیت است

ورنه برای هیچ که دعوی نمی شود !


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 23:0  توسط نقش خیال   | 

رباعی 46

دل را مشکن که سخت دامن گیر است         شوراندن شوره بخت دامن گیر است

عمریست که باغبانی و می دانی                سوزاندن یک  درخت دامن گیر است


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 12:52  توسط نقش خیال   | 

رباعی 45

سوز دلم اندرقلمم افتاده                     پس لرزه به عزم قدمم افتاده

خونی بدرون سینه ام می جوشد       زین روست که آذر به دمم افتاده


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 12:51  توسط نقش خیال   | 

رباعی 44

افسون مرا مخوان که افسانه شوی            توشمع ندیده ایی که پروانه شوی !

رو عافیت اندیش و گر نه چون من                 آهنگ ترانه غریبانه شوی


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 12:51  توسط نقش خیال   | 

رباعی 43

پندت ندهم که پند بی تاثیر است                  کوشیدن پایبند بی تاثیر است

از چشم بد تو خاکسارم ، چه کنم ؟              بر آتش تو سپند بی تاثیراست


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 12:50  توسط نقش خیال   | 

رباعی 42

زخم تو به یادگار بر می دارم                   از آتش تو شرار بر می دارم

گر تن نه صبوری کندم باکی نیست           سر از تن بی قرار بر می دارم


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 12:49  توسط نقش خیال   | 

رباعی 41

ایکاش که انتظار پایان گیرد                     این چرخش روزگار پایان گیرد

امید به رویشی نمی باید داشت                رودی که به شوره زار پایان گیرد


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 12:48  توسط نقش خیال   | 

رباعی 40

گویند : که یار تو عوام الناس است       هر کس که چنین گفته چه بی احساس است

خوبان چو ببوی یاس آرایه شوند                       اندام ظریف دلبرم از یاس است



+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 12:46  توسط نقش خیال   | 

رباعی 39

بین من و زلف یار یک پیوند است            جانم به سر زلف نگارم بند است

هر رشته ی  زلف یار زندان دلیست          تو قیمت هر رشته بدانی چند است ؟


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 12:45  توسط نقش خیال   | 

رباعی 38


ایکاش که دستم به دهانم برسد           یا کارد به مغز استخوانم برسد

گر آتش دل بر آستانش نرسید               ایکاش که لااقل دخانم برسد


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 12:42  توسط نقش خیال   | 

رباعی37

بگریز زمن که طبع کافر دارم               بر هرزگی اعتیاد وافر دارم

هرگز نهراسم از عقوبت زیرا                 ایمان به یگانگی غافر دارم


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 1:13  توسط نقش خیال   | 

رباعی 36

تعجیل مکن که گوشمالی شده ام              تهمت خور کوی بی خیالی شده ام

آب از سر ما گذشته !! باور داری ؟               اعدام به جرم احتمالی شده ام



+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 1:11  توسط نقش خیال   | 

رباعی 35

ای بال فرشته در رهت همچو تراب      ای آب روان جویت از دردی ناب

ما شب زدگان وادی خوف و رجا              تو ساقی میخانه رب الارباب


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 1:10  توسط نقش خیال   | 

رباعی 34

خورشید دمی ز آه سوزان شماست          مهتاب ز لبخند فروزان شماست

سر تا سر کائنات تحت نظر است           دیوانه بود آنکه گریزان شماست



+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 1:9  توسط نقش خیال   | 

رباعی 33

ناز نفست هر چه توانی دم زن              آتش به دل سرد بنی آدم زن

من نای دلم را به خروش افکندم        تو زخمه به ساز سینه ام محکم زن


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 1:8  توسط نقش خیال   | 

رباعی 32

تشویش ترا قرارممکن نشود           از دست غمت فرار ممکن نشود

فریاد ز موج های طوفانی غم              حتی دمی اختیار ممکن نشود



+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 1:7  توسط نقش خیال   | 

رباعی 31

 

دیگر مکن آنچه با ندیمان کردی          بس خون بدل و دیده مهمان کردی !

آخر تو که بی وفا نبودی از چه             ما را ز وفای خود پشیمان کردی ؟



+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 1:6  توسط نقش خیال   | 

رباعی 30

دیدی به لبت فریب دادی ما را ؟!             خونین دل بی شکیب دادی ما را ؟!

ما را غم دوری و فراقت کم بود                هم صحبت نا نجیب دادی ما را ؟!



+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 1:5  توسط نقش خیال   | 

رباعی 29

دل شد نگران ، چه خاک برسرسازم ؟       رفتی وخزان ، چه خاک برسرسازم ؟

در شهر مرا به چشم بد می بینند               با زخم زبان ، چه خاک برسرسازم ؟


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 1:3  توسط نقش خیال   | 

رباعی 28

من توبه ز لحظه های مستی نکنم       این بار که توبه ام شکستی ، نکنم

گر زخم زبان به جانم آکنده شود            اندیشه ی غیر بت پرستی نکنم



+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 1:2  توسط نقش خیال   | 

رباعی 27

 

بردار لب از خون شقایق خوردن        عیب است ز تو غصه عاشق خوردن

دیگر ز لب تو می ننوشم زیرا              روزی نسزد ز دست فاسق خوردن


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 1:1  توسط نقش خیال   | 

رباعی 26

 

شب بی تو تنم چو تنگ آتشگون است            حتی دل آسمانیم محزون است

تنها ز تو اینقدر توقع دارم                  بینی که ز هجران تو حالم چون است


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 1:0  توسط نقش خیال   | 

رباعی 25

دی رفت وزفردا خبری نیست هنوز         زان دلبر فتان اثری نیست هنوز

دررهگذر عشق نشستیم افسوس           حتی اثراز رهگذری نیست هنوز


+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 0:22  توسط نقش خیال   | 

رباعی 24

 

دیدی که دلا چگونه مشتم وا شد ؟          احساس درون سینه بی پروا شد ؟

خونابه باز آمده برگشت نداشت               تا داد امان صحبتم رسوا شد ؟


+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 23:35  توسط نقش خیال   |